|
|
|
"حامد کرزای" رئیس جمهور افغانستان اعلام نمود که کابل آماده مذاکره با طالبان است. حقیقتاً او شرط گذاشت که صحبت درباره آن دسته از اعضای طالبان است که ارتباطی با القاعده نداشته باشند. اما در عمل این شرط هیچ معنایی ندارد. چطور می توان فهمید که کدام یک از اعضای این جنبش با القاعده ارتباط ندارد، در صورتی که هیچیک از گروه های طالبان نه تنها از این سازمان دوری نمی کنند و بلکه از فعالیت های تروریستی آن نیز انتقاد نمی کنند. در عین حال، شرط عدم همکاری با القاعده تا حدی اعلامیه ای توخالی بود که پس از چند روز خود کرزای اطلاع داد که ملا عمر رهبر جنبش طالبان را به دولت خود دعوت می کند. امیدوارم که برای هیچ کس تردیدی وجود نداشته باشد که پشت کرزای که امروز طالبان را به مذاکره فرا می خواند، امریکایی ها ایستاده اند. جای تردید نیست که آمریکا پشت "نوری المالکی" نخست وزیر عراق نیز قرار دارد که اعلام نموده متمایل به همکاری با حزب بعث است که حزب حاکم در زمان صدام حسین بود. سرنگونی همین رژیم نیز هدف غائی عملیات نظامی آمریکا در عراق بود. بدین ترتیب می توان نتیجه گیری کرد که آشتی با آنانی که برای نابودیشان از نیروهای هنگفت نظامی استفاده شد، تلفات بسیاری به بار آورد و صدها میلیارد دلار هزینه برد، هدف مرحله کنونی توسعه اوضاع در افغانستان و عراق است. پیش از هر چیز این حاکی از شکست سیاست آمریکاست. اما باید متوجه تفاوت بین طالبان و بعث بود، در زمان صدام در حزب بعث عرب و کرد، شیعه و سنی، مسلمان و مسیحی حضور داشتند. پس از اشغال عراق و انحلال بعث، نیروهای باقیمانده از آن با همین نام مبارزه با اشغالگران را اما اکنون زیر پرچم اسلام، آغاز کردند. با این حال که امروز برای آمریکایی ها فرصت از دست رفته است، اما هنوز می توان به گزینش برخی از بعثی ها برای خدمت در ارتش، پلیس و موسسات دولتی عراق اندیشید که کمبود کادری در آنها آشکارا پیداست. بدنبال آن، می توان منطقی معین را نیز در آن دید که نخست وزیر عراق بدون کمک آمریکا هم بدان مطمئن بود. اما چگونه می توان "پرش به عقب" در افغانستان را برای دیالوگ با طالبان ارزیابی کرد، بویژه که در آنجا صحبت درباره تکیه گذاری جدید آمریکا در مبارزات ضد تروریستی است؟ مهم این است که این چرخش شدید کرزای منجر به چه خواهد شد؟ این فراخوان وی برای مذاکره با طالبان بطور قطع گواه بی نتیجه بودن تدابیر نظامی است. بالاخص که طالبان تمامی جنوب کشور و بسیاری از مناطق جنوب شرق را کنترل می کند، در صورتیکه نفوذ حکومت دست نشانده آمریکا به کابل و پیرامون آن محدود می شود. اگر بطور فرضی تصور کرد که طالبان که در داخل این جنبش علیرغم پاسخ منفی داده شده به این دعوت نقطه نظرات متفاوتی وجود دارد، نهایتاً با همکاری با کرزای موافقت کند، این ناگزیر پیامدهایی خواهد داشت. به احتمال زیاد می توان گفت که در کابل شرکت کنندگان در ائتلاف شمالی، یعنی تاجیک ها، ازبک ها و هزاره ها از دولت خارج می شوند که همان ها نیز طالبان را از کابل خارج کرده بودند و نه آمریکایی ها. هم اکنون نیز روابط بین آنها و کرزای بطور کافی متشنج است. پس از آن، موضع طالبان در مناطق مرزی با پاکستان تحکیم می شود که تا حد بسیاری پرویز مشرف رئیس جمهور پاکستان را از مبارزه واقعی با القاعده دور می کند. می توان تضعیف مواضع آمریکا در ایستادگی بر ضرورت حفظ پایگاه های نظامی در منطقه آسیای میانه را نیز پیشبینی کرد. پس بخاطر چه چیزی آمریکا تاکتیک خود را تغییر می دهد؟ اگر این گزینه را حذف کنیم که آمریکا تنها از روی بی چارگی این کار را انجام می دهد و نزدیکی انتخابات ریاست جمهوری را در نظر داشته باشیم، باید فرض کرد که سیاست و ایدئولوژی دیگری روی کار می آید. بهتر از همه این را "داس براون" وزیر دفاع انگلیس تعریف کرد. او گفت: "ما باید این حقیقت را بپذیریم که باید گزینه دیگری یافت که بر پایه قوانین اسلام باشد". در جهان مباحث جدی بسیاری در این باره انجام می شوند که چگونه با رشد اقدامات متجاوزانه از سوی اسلام گرایان افراطی مقابله کرد. جای دارد که به برداشت های خود در این راستا اشاره کنم: اول؛ نباید بنیاد گرایی اسلامی را با افراط گرایی اسلامی اشتباه گرفت. عدم درک تفاوت بین این دو، تهدیدی برای بروز روابط خصمانه و غیر قابل پذیرش نسبت به اسلام بعنوان یک دین، تضعیف روابط و در آینده، رویارویی احتمالی با مسلمانان میانه رو و حتی رژیم های غیر مذهبی در کشورهای مسلمان نشین می تواند باشد. دوم؛ امتناع از سیاست دیکته شده استانداردهای دوگانه در برخورد نسبت به جنبش های اسلامی و رژیم های اسلامی. بعنوان مثال، دولت آمریکا نمی خواهد با جنبش حماس ارتباط برقرار کند، در صورتی که بسیار میانه رو تر از طالبان است. سوم؛ درست معرفی کردن روابط غرب با جهان اسلام و این که این مناقشه تمدن ها نبوده و بلکه بحران نبود دیالوگ بین آنان است. حمایت از اسرائیل در حل مناقشه خاور نزدیک، رویدادهای عراق و تهدید کردن ایران و سوریه نمی توانند کمکی برای برقراری ارتباطات موفقیت آمیز باشند. چهارم؛ درک کرد که بحران نبود دیالوگ بین تمدن ها، بر اساس روندهای عینی جهانی سازی روی می دهد. این روندها باید نزدیک کننده تمدن های مختلف باشند و نه دور کننده. پنجم؛ و در نهایت باید فهمید که راه حلی نظامی برای خروج از بحران نبود دیالوگ بین تمدن ها، وجود ندارد. زمان نشان خواهد داد که آمریکا ضمن اصلاح سیاست خود در افغانستان و خاور نزدیک پایبند به چنین اصولی خواهد بود یا خیر. "مسکوفسکایا گازیتا"، خبرگزاری «نووستی» روسیه، 16 مهر |
|
|
|
روند تخریب وجهه کرزی پس از سفر اخیرش به امریکا، شتاب بیشتری گرفته است. کرزی بخاطر فساد گستردهء اداری و رشوت خواری دولتی، تشدید معضلهء مواد مخدر و دعوت بی حساب و کتاب از رهبران تروریستان موجود در لست سیاه ملل متحد در انظار جهانی زده شده و دیگر آن کاریزمای ساختگی دو سال اولیه را از دست داده است. کرزی بلافاصله در برگشت از امریکا در یک اقدام نسنجیده و احساساتی، با دعوت از شخص ملاعمر و حکمتیار به دولت – که در لست سیاه ملل متحد قرار دارند-، عملاً قطعنامهء 1267 شورای امنیت را نقض کرد. این اقدام عجولانهء وی دولت های غربی را هم در نزد افکار عمومی داخلی شان و هم در نزد جهانیان در یک وضعیت بسیار ناراحت کننده قرار داده و آنان از کرزی آزرده شدند. نکتهء بسیار جالب توجه این استکه طی دو هفته اخیر زلمی خلیلزاد، تئوریسین و معمار جریانات سیاسی بعد از بُن، لحن انتقاد آمیزی نسبت به عملکرد دولت افغانستان بطور عام و شخص آقای کرزی بطور خاص بکار برده است. وی طی مصاحبه با شبکه جهانی تلویزیون آریانا (کابل) از نارسایی های دولت افغانستان و فاصله گرفتن مردم از دولت افغانستان تذکر داده و در عین حال گوشزد کرده است که با جنایتکاران موجود در لست سیاه ملل متحد مذاکره شده نمی تواند. این گفته های خلیلزاد انتقاد واضح از شخص کرزی به حساب می آیند. طی شش سال اخیر بزرگترین شانس کرزی این بود که غرب یک شخصیت واجد شرایط برای جایگزینی کرزی را نداشت. اگر به تب اخیر مجلس سازی و شورا بازی برخی افغانها در کشور های غربی نظری انداخته شود، اکثر آنان خود را ملهم از خلیلزاد دانسته و عمده ترین ماده در طرح های سیاسی شان استعفای کرزی از ریاست جمهوری می باشد. این اخبار در کنار شایعات قوی مبنی بر ارادهء خلیلزاد برای ایفای نقش حیاتی در انتخابات ریاست جمهوری آیندهء افغانستان روز تاروز قوی تر شده می روند. طبق این شایعات، پس از شکست احتمالی جمهوری خواهان و تیم بوش در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، آقای خلیلزاد مقامش بعنوان سفیر امریکا در ملل متحد را از دست داده و شاید بطور کلی از ادارهء دولتی امریکا تحت رهبری دموکرات ها اخراج گردد و بنا بر این برای ایفای نقش حیاتی و مهم در افغانستان کاملاً آزاد و در دسترس خواهد بود. به این ترتیب مهمترین نقطهء اتکای آقای کرزی در غرب که همانا نبود یک جایگزین مناسب برایش بود؛ از بین رفته و غرب به بسیار آسانی می تواند این مهرهء سوخته و تاریخ گذشته را با یک چهرهء قوی تر و با صلاحیت تر در افغانستان تعویض نماید. از طرف دیگر، در صحنهء داخلی سیاست افغانستان ، طی شش سال اخیر تمام ترفند ها و نیرنگ های سیاسی آقای کرزی برای جناح ها و شخصیت های سیاسی برملا گردیده و دیگر حرفی برای گفتن ندارد. کرزی با نادیده گرفتن قانون اساسی، راه سرسختی و مقابله جویی با پارلمان را در پیش گرفت که کُل جریان دموکراسی و قانونمندی در افغانستان را بهمراه حامیان غربی اش بی اعتبار ساخت. کرزی با ائتلاف با عناصر تندرو و افراطی مربوط به شعلهء جاوید و با کوبیدن یکطرفه بر طبل «عدالت انتقالی»، سران مجاهدین و فعالان جریان های دیگر چپ را از خود ناراضی ساخت و در عین حال با دعوت های مکرر از سران طالبان و حکمتیار، همین متحدین شعله ای خود را نیز دچار بی اعتمادی و سردرگمی کرده ، پروژهء «عدالت انتقالی» آنان را ضرب صفر نموده است. در عرصهء سیاست اتنیکی، کرزی با پالیسی های تفرقه اندازانه بین قبایل مختلف درانی- غلجایی و اختلاف اندازی های داخلی بین درانی های الکوزی، پوپلزی، نورزی، علیزی و... سعی کرده تا قدرت برادرش احمد ولی کرزی در قندهار را تحکیم نموده و قدرت سران قبایل مهمتر را محدود نماید که این کار حامد کرزی باشندگان قندهار و دیگر ولایات جنوبی را شدیداً آزرده ساخته است. همچنین کرزی با پالیسی های کدری قوم محورانه در ادارات دولتی و تصفیه کاری های وسیع مردم شمال از وزارتخانه ها، تقرر نامتعادل والیان و سرمایه گذاری های غیر عادلانه در سمت های مختلف افغانستان، خشم و نفرت شدیدی را علیه خود در شمال کشور برانگیخته است بطوریکه خطر انتشار ناآرامی ها در شمال همینک زیاد است و در صورت انتخاب مجدد کرزی بریاست جمهوری آینده، قطعاً زنجیرهء شورش و طغیان مردمی علیه کرزی در شمال آغاز خواهد گردید. پالسی بازار آزاد و یا بقول بشردوست بازار آزار، منجر به افزایش سرسام آور قیمت های مواد نفتی وا رتزاقی شده و مردم را عمیقاً ناراضی ساخته است. این در حالیست که یک عده از خویشان و نزدیکان کرزی از دَرَک این بازار آزاد (بازار آزار) به ثروت های بادآورده رسیده اند. محمود کرزی برادر حامد کرزی با قرار داد های مافیایی 40 میلیون دالری سمنت غوری بغلان، از اقتصاد بازار آزاد نفع می برد در حالیکه احمدولی کرزی از مافیای مواد مخدر قندهار ثروت اندوزی میکند. تمام این جنجال های داخلی باعث شده است تا شخصیت ها و نهاد های سیاسی که در صدد ایجاد دولت وحدت ملی هستند، به این نتیجه برسند که دولت وحدت ملی دیگر با حامد کرزی شدنی نیست و بنا بر این در جستجوی شخصیت دیگری هستند که بتواند کشتی شکستهء افغانستان را به ساحل آرامش برساند. |
سرمقاله نويس اراده گرچه سعي کرده است، اراده ناپاکش را در پشت کلمات مجهولي مانند «يک قوم خاص» بدون مشخص نمودن نام آن قوم پنهان نمايد؛ اما لحن نوشته به گونه اي است که هر خواننده اي مخاطب را ميداند. مخاطب اراده در آن سرمقاله قوم هزاره است؛ هزاره اي که در طول نزديک به سه صدسال، استخوانهاي نحيفش در هفتاد آسياب خرد و خمير شده و هنوز هم زخم زنجير استبداد قبيلوي را در پشت و پهلويش احساس مي کند؛ هزاره اي که هنوز هم، در منطق جنون آميز فاشيزم، جزء مردم افغانستان به حساب نمي روند و ساکن شدنش در افغانستان غير مجاز و حتا اشغالگرانه تلقي مي شود. فاشيزم هنوز هم هزاره را، بيگانه ميداند؛ آنهم نه بيگانه مسلمان؛ بل، بيگانه اي که يهود و يا مساوي با يهود است.
قابل يا دآوري است که مدير مسؤول و صاحب امتياز روزنامه «اراده» هردو از قوم پشتون اند. من علاقه دارم برعکس نويسنده سرمقاله اراده، در پشت جملات و کلمات مجهول پنهان نشوم. اراده من اين است که به جاي مربوط دانستن گردانندگان روزنامه به تعابير مزخرفي مانند «قوم خاص» نام قوم آنان را بنويسم. البته با اين تأکيد که اشاره به تعلقات تباري گردانندگان روزنامه، خود از چاه تعصب تباري و نژادي سيراب نمي شود. دليل مشخص ساختن قوميت گردانندگان روزنامه از اين جهت نيست که همه پشتون ها در مورد هزاره ها، مانند گردانندگان روزنامه اراده، در زير بار سنگين کينه و تعصب پايان ناپذير نفس مي زنند؛ بل از اين جهت است که آنان خود وارد مباحثات و مشاجرات قومي شده اند. در مشاجرات و مباحثات قومي بهتر است که آدرس و هويت هر کس مشخص باشد.
گرچه سرمقاله اراده، آن قدر ضعيف و تهي از منطق است که نشستن و جواب نوشتن به آن نيز چندان منطقي به نظر نمي رسد؛ اما آنچه که اين قلم را در برابر آن وادار به نوشتن کرد، تبارز روحيه اي است که از پشت کلمات به ظاهر مزخرف و تهي از منطق آن خود نمايي مي کند. دست به قلم بردن من، به منظور جواب دادن به روزنامه اراده نيست؛ بلکه آشکار ساختن روحيه ملاعمر منشانه اي است که هنوز هم هزاره ها را به ترک افغانستان و يا پرداخت جزيه ملزم ميداند؛ روحيه اي که هرچند، گه گاهي از لاي صفحات روزنامه اراده و روزنامه هاي مشابه خود نمايي مي کند؛ اما هرگز به يکي دو نفر روزنامه نگار منحصر نمي شود. روزنامه اراده، صرفاً نمادي است از موجوديت اين روحيه ضد انساني و فاشيست مآبانه. از اين جهت مخاطب اين نوشته، فاشيزم قومي و تفکر فاشيستي است. تفکري که با وجود تدوين و تصويب قانون اساسي، نظام منتخب و شعارهاي زيباي مانند وحدت ملي و برابري اقوام، هنوز هم در قالب هاي گوناگون بازتوليد مي شود. با تأمل به اين بعد قضيه، تمام نويسندگان آزاد انديش و ستم ستيز وظيفه دارند که شيرازه تفکر برتري طلبانه و نا انساني فاشيزم قومي را در زير تيزاب تند نقد از هم بگسلانند. نوشته حاضر نيز، تلاشي فروتنانه اي است در همين راستا؛ هرچند که سوژه آن از روزنامه اراده گرفته شده است.
براي اينکه از يکسو به برخي از نکات سرمقاله روزنامه اراده اشاراتي داشته باشيم و از سوي ديگر، ضرورت مبارزه با تفکر فاشيستي و برتري طلبانه را برجسته ساخته باشيم، ناگزيريم که به چند پرسش محوري ذيل پاسخ جستجو نماييم:
1- نويسنده سرمقاله اراده، هزاره ها را به يهود و هرات را به فلسطين تشبيه کرده است. اين تشبيه گرچه قياس مع الفارق است؛ زيرا هزاره ها به حکم قانون اساسي در گوشه اي از وطن خويش متوطن مي شوند؛ نه در کشور ثاني، يا ثالث. درعين حال اما اگر بخواهيم، بي طرفانه و از موقف داوري که خود نه هزاره است، نه پشتون است، نه تاجيک است و نه ازبک، تفکر و ويژگي قوم يهود را (جدا از بار اعتقادي آن) با تفکرات و انديشه هاي مردم افغانستان مقايسه کنيم، به چه نتيجه اي دست خواهيم يافت؟
شکي وجود ندارد که شالوده اصلي يهود، بر مبناي نژادپرستي برتري جويانه استوار است. محتواي اصلي تفکر يهود، شئونيسم جنگ طلبانه و نفي اقوام ديگر است. قوم يهود خود را داراي وضعيت استثنايي و برگزيده خدا تصور مي کند. از همين جهت، نفي ديگران، يا حداقل فرودستي ديگران، در ذهن و ضمير يهود، يک اصل پذيرفته شده است. حال، همانگونه که اشاره شد، اگر در افغانستان چنين تفکري را رد يابي کنيم، جلوه هاي آن را در وجود هزاره مي يابيم يا در وجود کساني که هنوز هم هزاره را به جرم تعلق قوميت شان مستحق سکني گزيني در کشور شان نمي پندارند و از رئيس جمهور مي خواهند که جلو سکني گزيني اين قوم را در کشور آبايي شان بگيرد؟ پيداست که تفکر نفي انديشانه دوم، تفکر يهودي است.
نزديک به سه قرن، هزاره در اين کشور فاقد حق زندگي بود. زمين هاي وسيع و حاصل خيز اجرستان و گزاب، چوره و... با دشنه خون ريز عبدالرحمان، از هزاره گرفته شد و به جاي شان پشتون جا به جا گرديد. بقيه السيف هزاره به کوه پايه هاي سرد و صعب العبور مرکزي پناه بردند؛ اما در آنجا نيز، فرمان سلطان جابر، کوچي ها را براي زجر مضاعف اين دوزخيان زمين، بر مزارع و چراگاه شان مسلط ساخت. کيفري که هنوز هم پايان نپذيرفته است.
کله منارهاي عبدالرحمان هنوز، هزاره ها را دچار کابوس مي ساخت که ملاي يک چشمي از جنوب سربرآورد. در منطق اين ملا، هزاره سه راه بيشتر پيش رو نداشت؛ يا ترک افغانستان، يا سفر به قبرستان و يا هم در بهترين حالت، پرداخت جزيه و زندگي مرگبار فاقد حق سياسي، مذهبي و شهروندي. براي تطبيق همين تفکر ضد انساني، چه خونهايي که از انسان هزاره بر زمين نريخت و چه خانه هايي که طعمه آتش نگرديد. هنوز هم خاکستر خانه هاي سوخته هزاره در باميان و يکاولنگ و مزار باد را بدرقه مي کند. هنوزهم خون مسافر هزاره در امتداد شاهراه هرات-قندهار-غزني از جوشش ننشسته است. هنوزهم، رنگ سرخ کوي و برزن يکاولنگ، مزار و باميان، خاطرات قتل عام هزاره را در گوش جان و وجدان هر عابري، نجوا مي نمايد. اين قوم ستمديده اما با همه اينها نه تنها فکر دشمني با اقوام ديگر را در سر نمي پروراند؛ بلکه همواره سعي کرده است، حق زندگي و موجوديت خويش را با استدلال به حق ديگران به اثبات برسانند. هرگاه زنجير استبداد اندکي از دست و بازوي هزاره سست تر شده است و فاصله دشنه خونريز استبداد از گلوي هزاره فاصله گرفته است، هزاره اين جمله را فرياد کرده است و هنوز هم فرياد مي کند که ما نيز مانند ساير اقوام افغانستان در اين سرزمين حق داريم. اين شعار، انساني ترين شعاري است که دير يا زود، رشته استبداد قومي را پنبه خواهد کرد.
به باور هزاره، هزاره بودن، تاجيک بودن، ازبک بودن، پشتون بودن و… همه مصداق آيه مبارکه «… وجعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا» است. ما اعتقاد داريم که هزاره، تاجيک، ازبک، پشتون و ساير اقوام، پيش از آنکه پشتون يا هزاره يا تاجک يا ازبک باشند، انسان اند. همچنين اين اقوام، در عين هويت هاي مختلف قومي، همه شان جزء ملت افغانستان اند. افغانستان نيز خانه مشترک همه اقوام اين سرزمين است؛ سرزميني که نه مهر مادر آن قوم است و نه ميراث پدراين قوم. اگر قانون اساسي معيار باشد و در منطق فاشيزم قابل فهم، اين سرزمين نه از پشتون است، نه از هزاره است، نه از تاجيک و نه از ازبک. اين سرزمين از ملت افغانستان است و ملت افغانستان نيز بر اساس تعريف قانون اساسي، متشکل از همه اقوام ساکن در اين کشور.
«ملت افغانستان متشکل از اقوام پشتون، تاجيک، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، پشه يي، نورستاني، ايماق، عرب، قرغيز، قزلباش، گوجر، براهوي و ساير اقوام مي باشد.
بر هر فردي از ملت افغانستان کلمه افغان اطلاق مي شود.» (ماده چهارم قانون اساسي)
«هر افغان حق دارد به هر نقطه کشور سفر نمايد و مسکن اختيار کند، مگر در مناطقي که قانون ممنوع قرار داده است.» (ماده سي و نهم قانون اساسي)
با ذکر نکات بالا پاسخ پرسش اول به کلي روشن مي شود. آناني که وجدان شان در شبستان تاريخ، همانند گردانندگان روزنامه اراده به خواب سنگين فرو نرفته اند، ميدانند که اگر در افغانستان تفکر مشابه تفکر يهوديت موجود باشد، تفکر برتر انگارانه و انحصار جويانه اي است که هنوز هم افغانستان را ميراث پدر خود ميدانند و رئيس جمهور کشور را جهت محو و نابودي يک قوم فرا خوانده، پشتيباني اقوام ديگر را نيز در اين راستا اعلام مي نمايند. و الا کدام وجدان سالم مي تواند قبول کند که سکني گزيني هزاره ها در هرات از نظر قانون ممنوع است؟
2- روزنامه اراده جابجايي هزاره ها را در هرات، تهديدي براي امنيت تلقي کرده است، بنا بر ان سؤال اساسي دوم اين است که اگر بنا باشد، از منظر يک داور با وجدان و بي طرف، گراف جنگ و جنايت، انتحار و انفجار، مکتب سوزي و انديشه ستيزي و بالاخره ظرفيت پذيرش دموکراسي و عدالت را، در سطح افغانستان بررسي کنيم، کدام مردم بيشتر مخل امنيت است؟ امنيت در کدام ساحات متزلزل است؟ ثقل هزاره در مناطق مرکزي موقعيت دارد. چه کسي مي تواند ادعا کند که در اين مناطق مکتب به آتش کشيده مي شود، يا انسانها به گروگان گرفته مي شود؟ چه کسي مي تواند، يک مورد از انفجار و انتحار و يا دزدي و جنايت سازمان يافته را در اين مناطق مثال بدهد؟ امنيت اين مناطق به گونه اي است که اگر رئيس جمهور کشور، يا هر مقام ديگري بي هيچ محافظ و بي هيچ حشم و خدمي از باميان تا دايکندي سفر نمايد، هيچ خطري او را تهديد نخواهد کرد. آيا در ساير نقاط افغانستان نيز چنين چيزي متصور هست؟
در شهر هرات نيز، امنيت هرگز از جانب هزاره ها تهديد نمي شود؛ هرچند که ميدانيم عناصر متمايل به تفکر فاشيستي، براي بدنام کردن هزاره ها، سعي مي کنند، امنيت آن شهر را برهم بزنند. به خصوص اينکه فعلاً والي آن ولايت نيز يک سيد شيعه مذهب است.
روزنامه اراده همچنان به يک کشور همسايه اشاره کرده است. مطمئنا منظور شان ايران است. اين قلم کاري به ايران ندارد، با آنکه از ايران ستم ها ديده است؛ اما مسئله اي که طرح آن ضروري به نظر مي رسد اين است که اگر در يک نگاه کوتاه مهاجرين بازگشته از ايران را که اکثراً هزاره اند، با مهاجرين افغاني پاکستان، مقايسه کنيم چه تفاوت هايي را مي توانيم انگشت نما سازيم؟ مهاجرين افغاني بازگشته از ايران، حد اقل به زندگي مي انديشند. به آموختن علم فکر مي کنند و به ساختن خانه و شهر خويش مشغول اند؛ آنهم نه با کمک دولت، بلکه با پولي که از عرق جبين به دست آورده اند. ولي آيا مهاجرين پاکستان نيز چنين فکر مي کنند؟ گرچه در پاکستان نيز بسيارند، مهاجرين عزيزي که به وطن خويش و آبادي آن عشق مي ورزند؛ اما در عين حال، کم نيستند کساني که به جاي زندگي، به مرگ خود و هموطن خود فکر مي کنند. فرهنگ انتحار در مدارس پاکستان به مهاجرين آموزش داده مي شود. فرهنگ جمع آوري چنده يا اعانه براي جنگ با دولت مشروع در کمپ هاي مهاجرين پاکستان رواج دارد. و اين همه را نمي توان جدا از روحيات خود مهاجرين به بررسي گرفت. بنا بر اين امنيت افغانستان نه از جانب هزارهء هرات، بلکه از جانب کساني تهديد مي شود که جنون نوستالوژيک، آنان را تشنه خون و دشمن جان هموطنش ساخته است. جنوني که با جانبداري بي شرمانه از منطق عبدالرحمان و ملا عمر، ستمديده ترين انسانهاي اين سرزمين را فاقد حق زندگي و حق مسکن تلقي مي کنند.
3- روزنامه اراده به طور تلويحي اشاره دارد که رئيس جمهور بايد در راستاي جلوگيري از بازگشت مهاجرين هزاره از ايران و کوچاندن اجباري آنها از هرات، اقدام نمايد و در اين راستا، هرات و هراتيان با ايشان است. سؤال سومي که مطرح مي شود اين است که آيا آقاي کرزي رئيس جمهور هزاره نيز هست يا نيست؟ اگر رئيس جمهور هزاره هم باشد، -که هست- نه تنها حق ندارد که جلو خانه سازي هزاره ها را در ملکيت زرخريد شان در هيچ گوشه اي از اين سرزمين بگيرد، بلکه وظيفه دارد که براي هر بي خانه هزاره و بي خانه هاي اقوام ديگر زمينه اسکان را نيز مهيا نمايد. و اما اگر آقاي کرزي رئيس جمهور هزاره نباشد، در آنصورت، چه لشکر هرات و هراتيان با ايشان باشد، يانه؟ ايشان با ساير لشکر و عسکر خود نيز مي تواند يکمشت هزاره جبرئيل را نه تنها از هرات، بلکه از افغانستان نيز اخراج نمايد.
هزاره احساس مي کند که آقاي کرزي فارغ از تمام تفاوت هاي زباني، خوني و نژادي اقوام، رئيس جمهور همه آنان است. يا به تعبير دقيقتر، به باور هزاره، آقاي کرزي رئيس جمهور ملت افغانستان است؛ ملت به مفهومي که در قانون اساسي اين کشور مسجل گرديده است، نه مطابق برداشت يهود منشانه اي که ملت ها و کشور ها را براساس خون و نژاد تعريف مي کنند.
به هر حال، به نظر ما بهتر است که عمله فاشيزم و حمله انديشه عبدالرحماني و ملاعمري، بگذارند که آقاي کرزي با عبدالرحمان و ملاعمر تفاوت داشته باشد. و اين تفاوت زماني برجسته مي شود که عدالت قومي در افغانستان رعايت گردد.
تابش تخته چناري
اقتباس از پيمان ملي
