در فرهنگ افغانستان رابطه ي عام بر مبناي قوميت تفسير مي شود و انسانيت در آن جايگاهي ندارد . جنجال هاي بيش از دو دهه به خوبي نشان مي دهند ، همه چيز در نهايت امر به ارزشهاي قومي ، زباني و منطقه ي ارجاع داده مي شود و معيار ارزيابي « حقانيت از غير حقانيت » ارزشهاي نهادينه شده تاريخي است كه بر اساس تفاضل قومي ، زباني و منطقه ي شكل گرفته است نه شايستگي هاي انساني . بدهي است در چنين جامعه ي كتمان كردن ها و خود سانسوري در تمام ابعاد آن كه در بخش نخست اين ياد داشت اجمالا تذكر رفت ، به يك فرهنگ بدل شده كه الگوي فرهنگي آن تقلب ، سلطه و استبداد است .
اگر سلطه و استبداد وجود نداشته باشد كتمان كردن ها و خود سانسوري ها در يك جامعه به عنوان « بد اقبالي بزرك اجتماعي » مطرح ميگردد آنگهي جوامع براي ساختار شكني و تغيير فرهنگي متعادل كه در آن پاداش هاي معنوي و مادي با معيار قوميت، زبان و مذهب به كسي تعلق نيگيرد ، دست در دست هم خواهند داد و اين ديو آدمخوار ( قوم محوري، زبان محوري و...)را آنقدر لگد مال نمايند تا بر گور آن رقص سماعي بر پا نكرده آرام نخواهند نشست .
سخن گفتن از خودسانسوري هويتي ( زباني ، نژادي و مذهبي ) هيچگاه به معني اهانت به فرهنگ و باورهاي اجتماعي و فرهنگي يك جامعه نيست بل بيان واقعيت هاي اجتماعيي است كه در آن محتواي فرهنگي و اجتماعي بر اساس قوميت محور ، زبان محور و مذهب محور، ارزشيابي مي شود نه انسانيت محور . وقت مگيوييم خود سانسوري هويتي ( زباني ، نژادي و مذهبي ) در هرات باستان به يك باور وفرهنگ تبديل شده است به اين معني نيست كه نژاد ، زبان و مذهب خاصي به اين آفت گرفتار آمده بل بيان« واقعيت غاي و حقيتقت اساسي » يك فرهنگ متقلب پرور است كه ارزشهاي خود را در تفاضلات قومي ، زباني و مذهبي مي بيند .
من برخلاف دوست خوبم جناب نيك انديش كه برمن خورده گرفته است به تمام زبان ها ، قوميت ها و مذاهب افغانستان به عنوان ارزشها اجتماعي ، مذهبي و زباني جامعه افغانستاني نگاه دارم و همه جوامع و نژاد ها را داراي ارزشها و باورهاي انساني مي بينم . به همان اندازه كه فارسي زبان ها داراي هويت كهن زباني هستند پشتو زبان ها نيز هويت كهن زباني دارند و... اما وقت سخن از خود سانسوري هويتي در ابعاد گسترده اش به ميان ميآيد كه به يك فرهنگ خدعه پرور و فريبنده كه در آن كتمان كردن ها و نفي و سركوپ « ديگر بودن » به يك ارزش مبدل مي شود ، بيان« واقعيت غاي» يك نا هنجار فرهنگي و اجتماعي است كه در جامعه شناسي از ان بعنوان « انحطاط فرهنگي و اجتماعي ) نام مي برند .
وقت يك انسان افغانستاني هزاره ( همينگونه ، باقي نژاد ها ) هويت اتنيكي و نژادي خود را كتمان مي كند وتلاش ميكند از خود هويت ديگر بسازد ( در هرات موارد زياد وجود دارد ) ، خود حكايت از موجوديت فرهنگ سلطه و استبداد دارد . زيرا در انسان شناختي جديد ، انسان يك موجود فرهنگي است و هستي انسانيش را از فرهنگ ميگيرد . وچون فرهنگ ، فرهنگ متقلب پرور و فرهنگ استبدادي است ؛ نميگذارد انسان ها خود راستين اش را تحقق بخشد . از اين رو انسان ها را متقلب به بار آورده وبا ارمان انساني و اهداف بلند مدت بيگانه اش ميكند . جنجال عاشوراي سه سال قبل هرات را حتما تاريخ به حافظه دارد . در آغازين روزهاي آن جنجال، بسياري از شيعيان هرات هويت مذهبي خود را كتمان وسانسور مي كردند ؛
دركنار كتمان كردن ها و خود سانسوريي هويت هاي زباني و نژادي كه در قسمت نخست اين ياد داشت گفته شد ، خود سانسوري هويت مذهبي نيز در هرات باستان به يك فرهنگ مبدل گشته است . هرچند مذهب شيعه از آن بعنوان « تقيه » نام ميبرند اما در شرايط كه مذاهب اسلامي در قانون اساسي به رسميت شناخته شده به هيچ عنوان اين خود سانسوري« كتمان هويت مذهبي» توجه پذير نبوده جز آنكه به آن نام « خود سانسوري مذهبي وكتمان هويت مذهبي » بگذاريم ، عنوان ديگر نمي توان گذاشت ؛
نيچه جامعه شناس ميگويد :« ايستايي جامعه معلول ايستايي نظام فرهنگي آن در روابط سيبرنتكي بر بخش هاي ديگر نظام هاي اجتماعي از قبيل نظام اقتصادي ، سياسي و اجتماعي نقش كنترل كننده دارد .» منظور « نيچه » از نظام فرهنگي بخش منظمي از محيط اجتماعي است كه كنش هاي هنجاري بر مبناي آن انجام مي گيرد . نظام فرهنگي عمدتا فراهم گننده ي پاسخ هاي انتزاعي جوامع است به اين سوال ، كه چرا زنديگي اينگونه است ؟
محتواي نظام فرهنگي را نماد ها ، باورها ، آداب و سلوك اجتماعي و قاعده هاي رفتاري يك جامعه تشكيل مي دهد . بنا بر اين اگر محتواي فرهنگي يك جامعه ضد انساني و قوم محور باشد ؛ بدون شك در اينگونه جوامع انسان هاي خود محور و درنده پرورش مي يابند . اينجاست كه سياست و اداره سياسي نيز رنگ وبوي درنده گي و سلطه و استبداد بي قيد و شرط را بخود ميگيرد ؛ اگراحيانا كدام رفتارانساني در انديشه اينگونه انسان هاي خود محور صورت ميگيرد در قالب الگوهاي خاص صورت گرفته است ، نه در چهار چوب الگوهاي عام فرهنگي . الگوي كه مشخصه بارز آن قوميت گراي ، منطقه گراي و برتري خواهي زباني خواهد بود . با تكيه بر اين اصل جامعه شناختي ، خوسانسوري ها و كتمان كردن ها در هرات ناشي از فرهنگي است كه در انديشه لايه ها و گروپ هاي سلطه طلب نه عامه مردم ، جان گرفته و انسان هارا به كتمان و خود سانسوري هويتي مبتلا ساخته است . بنا بر اين يكي از ريشه هاي خود سانسوري وكتمان كردن هويت ها ، فرهنگي است كه در آن ارزشها و معيار هاي ارزشيابي بر اساس تفاضلات قومي ، زباني و مذهبي سنجيده مي شود نه ارزشهاي انساني ؛
ادامه دارد ...
